داستان نمایش ، ماجرای طلبه جوانی به نام بشیر است که چند سالی در اصفهان درس طلبگی خوانده و اکنون به اتفاق خانواده اش در این شهر زندگی می کنند / بشیر در کنار درس خواندن در نزد استاد حیدر آهنگر ، آهنگری را فرا می گیرد . چندی است که بشیر متوجه اوضاع نابسامان شهر شده و تصمیم می گیرد زن و فرزندان و خورجین کتابها و کتیبه یادگاری با ارزش استادش را به فرد امینی به نام خلیل بسپارد تا آنها را به روستایی دور افتاده و امن ببرد و زمانی که آبها از آسیاب بیفتد خود به دنبالشان برود و برشان گرداند . بشیر بعد از اینکه زن و فرزندان خویش را روانه می کند در اوقات تنهایی نزد حیدر آهنگر می رود / او در مصاحبت با استاد ، بیشتر از قبل در جریان بی کفایتی شاده در اداره امور کشور قرار می گیرد / بشیر وقتی پای دردنامه استاد می نشیند ، بیشتر از قبل او را می شناسد / حیدر آهنگر به بشیر می گوید ، ملازمان شاه همسرش را به قصر شاه می برند و به زن بیچاره می گویند حیدر مرده و او از غصه دق می کند و او برای همیشه بدون هم سفر می شود / دل نگرانی بشیر ، بعد از شنیدن حرفهای استاد حیدر زیاد می شود مخصوصاً که فردای آن روز از زبان تیمور یکی از اراذل شهر می شنود که همسر و فرزندانش نزد شاه هستند و کتیبه یادگاری هم در نزد اوست (تیمور) تیمور که همیشه به دنبال کتیبه یادگاری بشیر بوده از این طریق می خواهد زهرش را بریزد و با این دروغ در دل رشید ترس ایجاد کند و موفق می شود / بشیر از حیدر آهنگر می خواهد کمکش کند / حیدر به بشیر می گوید که می تواند از طریق گودرز کاتب که هر روز از همین راه به قصر می رود ، خودش را به قصر شاه برساند و حقیقت را بفهمد / فردای آن روز بیشتر به همراه گودرز کاتب راهی قصر می شود / قحط سالی چنان شدت دارد که مردم گوشت مردار می خورند و هرج و مرج شهر را گرفته و خبر حمله محمود افغان همه را هراسان کرده است / بالاخره بعد از مدتی طولانی و گذر از صحنه های دلخراش که باور نکردنی است او به همراه گودرز کاتب به قصر می رسند و علیرغم ممانعت نگهبانان خود را به داخل می رساند و با شنیدن هر صدایی احساس می کند زن و فرزندانش از او کمک می خواهند . ورود بشیر و گودرز همزمان با مجلسی است که شاه سلطان حسین صفوی و محمود افغان و عده ای کثیر حضور دارند و شاه سلطان حسین در حال رضایت با دستانش تاج شاهی را بر سر محمود افغان می گذارد/ بشیر هنوز دل نگران خانواده خویش است که شاهد واگذاری کشورش توسط شاه نیز قرار می گیرد / بعد از لحظاتی همه جا شلوغ می شود و جمعیت از هر جا به قصر هجوم می آورند / بشیر از میان جمعیت ، استاد حیدر آهنگر را می بیند که دنبال او می گردد / استاد حیدر به بشیر می گوید نگران نباشد چون خلیل زن و فرزندانش را بر گردانده و آنها نتوانسته اند دوری او را تحمل کنند / اما بشیر از دیدن خانواده و کتاب و کتیبه اش خوشحال نیست و به استاد می گوید دیگر دمت سرد شد استاد آهنگر ! چون دیگر خانه ای وجود ندارد که خانواده ای در آن زندگی کند /

کلمات کلیدی :


نام و نام خانوادگی
آدرس پست الکترونیک
ارسال